تنهای تنها فقط خدا

نه....

دلتنگی آن نیست که اینگونه مرا محکوم به سکوت کرده است...

انتظار ان نیست که اینگونه مرا محکوم بیقراری کردهاست....

خیالی نیست...من همچنان با خیال تو سر میکنم پس بی خیال...

بگذار در حال خودم باشم...

بگذار همچنان من دیووانه ات باشم...

مزاحم خلوتم نشو...

اگر مرا میخواهی سد راه اشک هایم نشو

بگذار ارام شوم....بگذار هر چه غم در دل انباشته خالی شود...

این همان راهی است که هم تو خواستی در آن باشی...وهم من خواستم تا اخرش با تو بمانم

پس چرا به بیراهه میروی؟چرا مرا جاگذاشتی و برای خودت میروی؟

مرحبا....تو دیگر کیستی؟دست هر چی بی وفاست را از پشت بستی

خودم میدانم بد دردی است عاشقی و همچنان بیمارم تا کجا میخواهی بمانی؟

تا هر جا باشی من نیز می مانم!


نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 16:40 توسط حدیث|

یه چیز دیگه

قالب قبلیم خراب شد

یه قالب همینجوری سریع انتخاب کردم

ههههههههههههههههی

کاش میشد مثه این دختر کوچولو که گوشه وبم نشسته

بدون غم و اروم

بی خبر از این دنیا

یه گوشه ای می نشستم و محو یه گل زیبا میشدم

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 18:35 توسط حدیث|

سلام دوستای خوبم

واقعااااااااااااااااا شرمندم که این روزا کلا وب رو ول کردم به امون خدا!

اخه دیگه حس نوشتن نیست نکه حالم خوب نباشه نه نه....!

حالمم خوبه!

البته بدک نیست...............ولی اتفاقات زندگیم..........احساساتم دیگه توی این کلمات درهم و برهم جا نمیشه!

یه جورایی نوشتن گنجایش بیان حال منو نداره..........

نمیدونننننننننننننننم

شاید درک نکنین چی میگم ....................... یه وقتایی خودمم خودمو درک نمیکنم چه برسه به بقیه!

تو ذهنم فقط گنگی هست........

ترس از فردا                ترس از آینده

این ترس ناشی از آگاه نبودنه..........!

ای خدا چی میشد میدونستیم آخرش چی میشه..........!

هههههههههههی.......!!!!!!!!!!

نمیدونم اصلا چرا اومدم که بنویسم.........!

امیدوارم از حرفام چیزی سردر اوورده باشین....!

من که خودم نفهمیدم چی نوشتم!

خوش باشین..........

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 18:20 توسط حدیث|

ترسی مبهم وجودم را فرا گرفته.....

نمیدانم از چه؟

نمیدانم منشا این واهمه از کجاست؟

از کسی است یا از چیزی؟

زمانی که مشکلات رو هستند حداقل دلگرمم که مشکل خود را میدانم.

ولی حالا چه؟

حتی نمیتوانم بفهمم در کجای این دنیای بزرگم......!

جز بندگان خوب ایزد یا بنده ی گناه کاری که توسط صاحبش پس خورده و به حال خودش رها شده!

مهربانم....

اگر نگاهت به من است وهنوز تنهایم نگذاشته ای پس این ترس ناشی از چیست؟

باوجود توکه واهمه معنایی ندارد.....!

شاید ترسی است لازم و اجباری  که برای ادامه ی زندگی باید وجود داشته باشد!

نکند رهایم کنی......!

نمیدانم                    نمیدانم                    نمیدانم

پس اکتفا میکنم به جمله ی

"با یاد خدا دل ها ارام میگیرد"

ارامم کن با ارامش  بی پایان خودت!

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1391ساعت 23:23 توسط حدیث|

سلام دوستای گلم!!!!!!!

واقعااااااااااااااااااا شرمندم!

شرمنده از این که یه دو ماهی نبودم و نتونستم جواب کامنت ها تون رو بدم و بهتون سر بزنم...!

این تابستون خیلی تابستون متفاوتی بود...........نمیدونم خوب یا بد فقط میدونم خیلی چیزا عوض شد واسم!

چیزایی که میدونم دیگه برنمیگرده!

بی خیالش......

مهم اینکه این تابستونی که میاد باید حسابی بخونم واسه کنکور!

من که مطمینم دانشگاه تهران رشته دندون پزشکی یا پزشکی قبولم......شکی در این نیست فقط توی رتبه ام تردید دارم که یه رقمی میشه یه دو رقمی

(اعتماد به نفس رو حاااااااااال میکنین؟)

به هر حال خوشحال میشم اگه خواستین و یه سری به نت زدین و اسم منو توی گوشه ی لینکاتون دیدین یه سری به من بزنین و نظر بزارین........!

خوش باشین همتون از ددددددددددم

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 16:25 توسط حدیث|

سلام دوستان......!

بابت تاخیرم ازتون معذرت میخوام اخه من همون روزی که امتحانم تموم شد(۳۰تیر) رفتم مسافرت

امروزم تازه برگشتم.....!

مسافرت خوبی بود..................خوب و متفاوت!

راستی                    کارنامم رو هم گرفتم

شدم ۶۴/۱۹

خوبه دیگه؟؟؟؟؟؟؟فکر میکردم کمتر شم...........!

خدایا شکرت!!!!!!!

به خاطر همه چی!!!!!!!

فعلا.....!

نوشته شده در شنبه دهم تیر 1391ساعت 15:2 توسط حدیث|

کودک نجوا کرد"خدایا با من صحبت کن"

ودر همین لحظه چکاوکی آواز خواند اما کودک نشنید.....

کودک بلندتر گفت"خدایا بامن صحبتکن"

وآذرخش در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد....

کودک فریاد زد "خدایا یک معجزه به من نشان بده "

و یک زندگی متولد شد ولی کودک نفهمید....

کودک در ناامیدی گریه کرد و گفت:"خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم"

پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد ولی کودک بال های پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد.....

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 16:21 توسط حدیث|

خواستم حقیقت را بشنوم تا روشن شوم

اما وقتی حقیقت را گفت به کلی خاموش شدم

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 15:28 توسط حدیث

سلام دوستای همیشگی.....

"دارم میرم مشهد"

دعا کنین برام که وقتی برگشتم این غمها تموم بشه

تا ۴ روز دیگه خدافظ عزیزان

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 14:6 توسط حدیث|

 

هیچ دلی بی بهانه نمی تپد


نمیدانم بهانه ها دلگیرند یا دلها بهانه گیر !

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 14:57 توسط حدیث|

 

یه مثل کامپیوتری هست که میگه :
حال ما اینــقــدرا هـم خوب نیست ، فـتـوشـاپــه

 

نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 21:13 توسط حدیث|

سلام دوستای عزیزم......

ازتون ممنونم که گاهی سری به وبلاگ من می زنین و نظرای زیبایی می زارین......

دلم می خواست لحظه ی بعد از تحویل سال آپ کنم و عید رو بهتون تبریک بگم ولی خب نمیشه

چون دارم میرم مسافرت...........

پس الان میگممممممممممم.............

عیدتون مبارک

اینم عیدی من به همتون

ایشاا..... سال خوبی داشته باشین همراه با موفقیت های فراوان

راستی سر سفره  هفت سین و هنگام تحویل سال یادتون نره منم دعا کنین!!!!!!!!

خوش باشین........!

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 14:14 توسط حدیث|

به شیطان گفتم: لعنت بر تو باد

لبخند زد...

پرسیدم: چرا میخندی؟

پاسخ داد:از حماقت تو خنده ام میگیرد!

پرسیدم :مگر چه کرده ام؟

گفت: مرا لعنت میکنی در حالی که هیچ بدی به تو نکرده ام!

با تعجب پرسیدم:پس چرا زمین میخورم؟

جواب داد:نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای...نفس تو هنوز وحشی است.. تو را زمین میزند.

پرسیدم:پس تو چه کاره ای؟

گفت:هروقت سواری آموختی برای رم دادن اسب تو خواهم آمد...فعلا برو سواری بیاموز!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 18:2 توسط حدیث|

من خودم را در شلوغی کوچه های زندگی گم کرده ام

من سادگیم را در میان رنگهای زندگی گم کرده ام

من به دنبال خودم در کوچه ها حیران و سر گردانم

جستوجو آغاز میکنم تا آنی را بیابم که سالها گم کرده ام

سالهای بچگی او با من و همراه من در لحظه هایم بود

وای بر من که زندگی را در میان زرق و برقها گم کرده ام

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 23:33 توسط حدیث|

 

خسته ام

خسته از این آدم ها

از آدم هایی که هر دقیقه یک رنگند

نمی دانم

چرا زندگی را اینقدر نفرت انگیز می کنند

نمی دانم

چرا نمی فهمند همه می بیندشان

نمی دانم

.چرا این همه بد جنسی

این همه از کجاسرچشمه می گیرد

خسته ام

از آدم هایی که ظاهرا خیلی نزدیکند

ولیباطنا خیلی دور

خسته ام

نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 15:39 توسط حدیث|

روزی مردی برای اصلاح موی خود به آرایشگاه رفت....

همانطور که آرایشگر در حال مرتب کردن موهای مرد  بود بحث را شروع کرد و به مشتری خود گفت:"به نظر من اصلا خدا وجود ندارد."

مشتری که از حرف آرایشگر تعجب کرده بود گفت:"میشه دلیلیتو بگی اقای محترم؟؟؟؟؟؟"

مرد آرایشگر با اطمینان کامل جواب داد:"خب اگر خدا وجود داشت و همینطور که شماها میگویین مهربان و بخشنده است پس چطور این همه افراد و خانواده های فقیر و مستمند وجود دارد؟"

مشتری که حال مرتب کردن موهایش تمام شده بود بدون جواب دادن به او از مغازه بیرون رفت....

همان دم در مغازه مردی ژولیده با موهای بلند ونامرتب در حال عبور بود.....مشتری با دیدن این مرد به مغازه بازگشت و به آرایشگر گفت:"به نظر من آرایشگری وجود ندارد."

آرایشگر با تعجب به مشتر نگاه کرد و گفت:" من که همین الان موهای تو را مرتب کردم.....چطور اینحرف را میزنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مشتر در جواب او گفت:"پس چرا باید مردمان ژولیده با موهای نا مرتب وجود دارند؟؟؟؟؟؟

آرایشگر گفت:"من وجود دارم و همیشه هستم این مردمانند که باید به سراغ من بیایند.....

و این است راز وجود خدا.........!

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 20:50 توسط حدیث|

 دلم برای کسی تنگ است!

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است!

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به من هدیه کرد!

دلم برای کسی تنگ است که زیبایی کلامش مرا در عشقش غرق می کند!

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد!

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد!

دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت میکشد!

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم چشمانش را می طلبد!

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست!

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده!

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است!

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است!

دلم برای کسی تنگ است که تنهایی اش تنهایی من است!

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخم های کهنه است!

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار من است!

دلم برای کسی تنگ است که راهنمایی زندگیست!

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند!
نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 15:36 توسط حدیث|

سلام به دوستای خوبم....

امیدوارم که شادو خوشحال باشین...!

شرمندم که یه مدت تقریبا زیاد نتونستن آپ کنم وجواب نظراتون رو بدم....!

ولی به جاش دوتا مطلب گذاشتم که یکیش واسه محصل هایی ست که به تازگی کارنامه ترم اولشون رو گرفتن و هنوز جرعت نکردن نشون پدرو مادرشون بدن....

درواقع یه جورایی خراب کردن و نمیگن.....

اشکال نداره اخرش یه کتک کوچولویه دیگه....نوش جان....!

خوشحال میشم بخوندیشون......!

موفق باشین....!

 

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 15:29 توسط حدیث|

 

فاصله ها......هیچ وقت تمام نمیشوند......حتی در قصه ها......همیشه می گوییند......یکی بود یکی نبود......انگار هیچ وقت نمیشود......همه باشند......همه با هم......در کنار هم باشند......جایی......زمانی......فاصله ای......چیزی نباشد......تا قصه ها کامل شوند......امان ازاین فاصله ها......!

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 15:19 توسط حدیث|

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود با تعجب دید رخت خواب کاملا مرتب و همه چیز جمع وجور شده. یک پاکت هم روی بالش گذاشته شده و روش نوشته شده بود"پدر".با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد وبادستانی ارزان نامه را خوند:

بااندوه و افسوس فراوان برایت مینویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم چون می خواستم جلوی یک رویارویی با تو و مادر رو بگیرم.من احساسات واقعی رو با نازنین پیدا کردم و او واقعا معرکه است.اما میدونستم تو اون رو نخواهی پذیرفت به خاطر تیز بینی هاش؛خالکوبی هاش؛لباس های تنگ؛موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش خیلی بیشتر از منه.اما فقط احساسات نیست.پدر او حامله است.

نازنین به من گفت ما میتوانیم شادو خوشبخت باشم.او یک تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای زمستون.مایک رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه.نازنین چشمان منو روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعا به کسی صدمه نمیزنه.

ما اون رو برای خودمون میکاریم وبرای تجارت باکمک ادمای دیگه ای که توی مزرعه هستن برای همه کوکایینها و اکستازیهایی که میخوایم.در ضمن دعا میکنم که علمبتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و نازنین بهتر شه.اون سالمه و میدونم چطور از خودم مراقبت کنم یک روز برای دیدارتون برمیگردیم اونوقت تو میتونی نوه های زیادتو ببینی.

با عشق پسرت  بهنام

پاورقی:

پدر.هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست.من بالا هستم تو خونه ی علی.فقط میخاستم بهت یاداوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه.دوست دارم!هروقت برای اومدن به خونه امن بود بهم زنگ بزن!
نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 15:13 توسط حدیث|

یه پستی واستون گذاشتم که خودم نوشتم اگه دوست دارین بفرمایین ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 12:56 توسط حدیث|

آری تو راست می گویی آسمان سهم من است

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است

اما سهراب تو قضاوت کن...

بر دل سنگ زمین جای من است؟

من نمیدانم که چرا این مردم...

دانه های دلشان پیدا نیست...

صبر کن ای سهراب...

قایقت جا دارد....؟

من هم از همهمه ی داغ زمین بی زارم

به سراغ من اگر می آیید...

تند و آهسته چه فرقی دارد؟

تو به هر جور دلت خواست بیا...

مثه سهراب دگر جنس تنهایی من چینی نیست

که ترک بردارد...

مثه مرمر شده است چینی نازک تنهایی من...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 16:26 توسط حدیث|

 

خدایا.....!!!

 جای سوره ای به نام " عشق " در قرآنت خالی ست که اینگونه آغاز می گردد : و قسم به روزی که قلبت را می شکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت.

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 18:44 توسط حدیث|

بعد از اینکه هفت هشت بار خورد تو سر ساعتم به زور از خواب پاشدم,با همون حالت خوابالو رفتم بالا تا صبحانه بخورم مطمئن بودم اگه اون لحظه یکی منو میدید حتما میگرخید....

خلاصه صبحانه خوردم و رفتم داداشمو از خواب بیدارکنم حالا مگه اونم از خواب بیدار میشد بدتر از من ٬دیگه اخراش تصمیم گرفته بودم برم کنارش بگیرم بخوابم ولی مقاومت کردم.....

بعد از اینکه حاظرشدم خیلی سرخوش بابامو بیدار کردم که منو ببره مدرسه گفتم روز اوله حتما منو می رسونه ولی بدجور زد توحالم وگفت من دیرم شده باید برم دانشگاه خودت برو...

همون لحظه مامانم بیدار شد داشت اماده میشد اول که نمیدونستم کجا میخواد بره بعد از انجام عملیات(از زیر قرآن ردم کنه و اینا)میگه بریییییییییییییم؟ گفتم کجا؟؟؟؟؟؟؟گفت مدرسه دیگه....

بابا مگه اول دبستانیم که پامیشی دنبالم راه میوفتی ایشونم لطف کردن جواب دادن  فک کردی الان خیلی بزرگی؟  منم تشکر کردم ازگفته ی متینشون

بالاخره راضیش کردم که باهام نیاد!

رفتم سر کوچه و منتظر اتوبوس بودم حالا مگه میومد یه ربع فقط اونجا معطل شدم اتوبوس که سرخیابون نگه داشت باید تاکسی میگرفتم ولی من اعتماد به نفس دیدم هنوز یکم وقت دارم پیاده راه افتادم  ولی چی بگم که اخراش فقط می دوییدم اخه یکی نبود بگه دختر پیاده رفتنت چی بود........

رسیدم مدرسه دیدم هیچکی نیست منو میگی گفتم حتما رفتن سرکلاس....خلاصه رفتم سرکلاس دیدم هیچکس نیست همونجور که داشتم پرسه میزدم یهو ناظممون مثه جن جلوم ظاهر شد گفت اینجا چیکار میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفتم اومدم آب بخورم فرمایش کردن اره جون خودت با کیف و چادر؟ بچه ها زیر زمینن  بدو برو منم عین برق رفتم اونجا....

بعد از مراسم موقع رفتن به کلاس بود کلاس ما 36 نفر بودن یعنی دیگه تهش بود(تجربی همیشه شلوغه)منم که دیر اومده بودم رفتم اخرکلاس. تا جایی دور بودم که معلما که حظور غیاب میکردن هی اسممو میخوندن هی میدیدن اثری از من نیست اخه نکه ریزه میزم.منو نمیدیدن....خلاصه اخر یکی از معلما گفت خب مگه مجبوری بیا جلو بشین......یکی نبود بهش بگه بابا عقب راحت تره....

هیچی دیگه منو بلند کرد برد ردیف جلو از اول تا اخر تو دهن معلم بودم و سیخ نشسته یودم...

خلاصه زنگ خورد منو دوستان اماده شدیم که بریم خونه همونجور که بچه ها داشتن دنبال سرویساشون میگشتن من خیلی زیبا سرویسمو پیدا کردم رفتم توش نشستم یهو یکی از دوستام گفت مگه تو نگفته بودی امسال سرویس نگرفتی؟منکه تازه 2 زاریم افتاده بود قضیه چیه از سرویس اومدم پایین.....

بالاخره با هزار بد بختی شده ماشین بگیر و برو اینور خیابون و اونوررسیدم خونه گفتم الانچه استقبالگرمی ازم میکنن کلید رو انداختم درو که باز کردم یه سلام بلند تقدیم کردم ولی دریغ از یه جواب سلام

بلللللللللللللله  هیچکدوم از اعضای خانواده خونه نبودن درکل امروز فقط ضد حال خوردم.....

خلاص هدر اخررررررررررر ماهم امسال تصمیم گرفتیم در حد جوییدن درس بخونیم ببینیم اخرش چی میشه......

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 20:30 توسط حدیث|

وقتی که دیگر نبود...

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت...

من به انتظار امدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد...

من اورا دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد...

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد...

من اغاز شدم.

وچه سخت است تنها متولد شدن...

مثل تنها زندگی کردن...

مثل تنها مردن...

"دکتر علی شریعتی"

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 11:55 توسط حدیث|

کارگر خسته ای سکه ای از جیب جلیقه ی کهنه اش درآورد تا صدقه دهد ناگهان جمله ای روی صندوق دید و منصرف شد:

"صدقه عمر را زیاد میکند"

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 15:7 توسط حدیث|

سلام دوستای خوبم!

میدونید من الان کجااااااام؟نمیدونید که.....من الان توی کافی نت دانشکده ی علوم پزشکی دانشگاه تبریزم

یعنی میشه گفت الان همه ی دوروریام همه دانشجو پزشکین...... مثه خواهر خودم البته خواهرم دانشگاه تهران درس میخونه و برای ترم تابستونه اومده اینجا و منم دنبالش اومدم....

واقعا خیلی جالبه واسم چون خودمو تقریبا ۳ سال دیگه تو همچین جایی  با همچین افرادی میبینم البته توی دانشگاه تهران!

اینم جالبه که چون اینجا یه کوچولو هر کی به هرکیه من میتونم سر بعضی کلاسهاشون برم . شاید میشه گفت مثه یه دانشجو میمونم و کسیم نمیدونه که من دانشجو نیستم....

این مسفرت که برای من خیلی جالب بود به شمام توصیه میکنم اونایی که هنوز نرفتن دانشگاه برن دانشگاه رشتهی مورد علاقشونو ببینن و یکم با دانشجوهاشون برخورد داشته باشن چون خیلی چیزا دستشون میاد!

حالا هم دیگه باید برم....فعلا.....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 10:46 توسط حدیث|

سلام دوستای گلم!

واقعا ببخشید که نتونستم جواب نظراتونو بدم راسش یه مسافرتی هستم که تا اخر ماه رمضان بر نمیگردم!

الانم خیلی خیلی سریع یه کافی نت پیدا کردم و باید زودی برم

بازم شرمنده عزیزان

قول میدم اومدم جواب همه تونو بدم!

التماس دعا...

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 18:53 توسط حدیث|

*از اونجایی که دیدم مخاطبای عزیز از اشعار اقای مشیری خوششون میاد تصمیم گرفتم این دفعه هم از این اشعار استفاده کنم که این شعر یکی ازشعرهای گزیده ی ایشون هست *                                    خوش حال میشم نظرتون رو بدونم...

در گلستانی هنگام خزان

رهگذر بود یکی تازه جوان

صورتش زیبا قامت موزون

چهره اش غم زده از سوز درون

دیدگان دوخته بر جنگل و کوه

دلش افسرده ز فرط اندوه

با چمن درد دل اغاز نمود

این چنین لب به سخن باز نمود:

گفت آن دلبر بی مهر و وفا

دوش میگفت به جمع رفقا:

«در فلان جشن به دامان چمن

هر که خواهد که برقصد بامن

از برایم شده گر از دل سنگ

کند اماده گلی سرخ و قشنگ

چه کنم من؟ که در این دشت و دمن

گل سرخی نبود وای برمن

در همانجا به سر شاخه ی بید

بلبلی حرف جوان را بشنید

دید بیچاره گرفتار غم است

سخت افسرده ز رنج و الم است

گفت باید دل او شاد کنم

روحش از قید غم ازاد کنم

رفت تا بادیه ها پیماید

گل سرخی به کف ارد شاید

جست و جو کرد فراوان و چه سود!

که گل سرخ در آن فصل نبود

هیچ گل در همه گلزار ندید

جز یکی گلبن گلبرگ سپید

گفت:« ای مونس جان,یار قشنگ!

گل سرخی زتو خواهم خون رنگ

هرچه بایست کنم تسلیمت

بهترین نغمه کنم تقدیمت»

گفت:« ای راحت دل ای بلبل!

آن چنانی که میخواهی گل

قیمتش سخت گران خواهد بود

راستش قیمت جان خواهد بود»

بلبلک کامده بود این همه راه

بود از محنت عاشق آگاه

گفت برخیز که جان خواهم داد

گفت گل:« سینه به خارم بفشار

تا خلد دردل پر خون تو خار

از دلت خون چو بر این برگ چکید

گل سرخی شود این برگ سپید

سرخ مانند شقایق گردد

 لاله گون چون دل عاشق گردد

تا سحر نیز در این شام دراز

نغمه ای ساز کن از آن اواز

شب هوا خوش همه جا مهتاب است

این چنین آب و هوا نایاب است»

بلبلک سینه خود کرد سپر

رفت سرمست در آغوش خطر

خار آن گل همه تیز و خونریز

رفت اندر دل او خاری تیز

سینه را داد بر آن خار فشار

خون دل کرد بر آن شاخه نثار

برگ گل سرخ شد از خون دلش

مهر بود,آری, در آب و گلش

شد سحر بلبل بی برگ و نوا

دگر از درد نمیکرد صدا

جان به لب سینه و دل چاک زده

بال و پر بر خس وخاشاک زده

گل به کف در گل و خون غلت زنان

سوی ماوای جوان گشت روان

عاشق زار در اندیشه یار

بود تا صبح همان جا بیدار

بلبل افتاد به پایش جان داد

گل بدان سوخته ی حیران داد

هر که می دید گمانش گل بود

پاره های جگر بلبل بود

سوخت بسیار دلش از غم او

ساعتی داشت به جان ماتم او

بوسه اش داد و وداعی به نگاه

کرد و برداشت گل افتاد به راه

دلش اشفته بد از بیم و امید

رفت تا بردر دلدار رسید

بنمودش چو گل خوشبو را

دخترک کرد ورانداز اورا

قدو بالای جوان را نگریست

گفت:«افسوس پزت عالی نیست!

گرچه دم میزنی از مهر و وفا

جامه ات نیست ولی درخور ما!»

پشت پا بر دل آن غم زده زد

خنده بر عاشق ماتم زده زد

طعنه ها بود به هر لبخندش

کرد پرپر گل و دور افکندش

وای از عاشقی و بخت سیاه

اه از دست پریرو یان آه!

نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 15:9 توسط حدیث|

سلام

ایندفعه اومدم و یه مطلبی براتون گذاشتم از دکتر علی شریعتی٬من خودم خیلی این مطلبو قبول دارم و دوست دارم نظر شماها رو هم در مورد این مطلب بدونم٬منتظرم.....

دوست داشتن، از عشق برتر است.. عشق، يك جوشش كور است، و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن، پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال.
عشق، بيش تر از غريزه
آب مي خورد؛ و هر چه از غريزه سر زند، بي ارزش است. و دوست داشتن، از روح طلوع مي كند، و تا هر جاكه يك روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز، همگام با آن اوج مي يابد.
                                                                                                                                          عشق، با شناسنامه بي ارتباط نيست، و گذر فصل ها و عبور سال ها، بر آن اثر مي گذارد، اما دوست داشتن، در وراي سن و زمان و مزاج، زندگي مي كند و بر آشيانه ي بلندش روز و روزگار را دستي نيست.
عشق، در هر رنگي و سطحي، با زيبايي محسوس،در نهان يا آشكار، رابطه دارد. اما دوست داشتن چنان در روح غرق است، و جذب زيبايي هاي روح، كه زيبايي هاي محسوس را به گونه يي ديگر مي بيند.   

ادامه مطلب.....                                                                                                                                  


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 8:51 توسط حدیث|


آخرين مطالب
»
»
» یه پست کوچولو
»
» سلام.....من اومدم!
» تابستون اومد.....!
» روزگار ما اینگونه است
»
» فعلا....
»

Design By : Pichak